سالمندان

بازدید از خانه سالمندان پناه

  • اعضای گروه: خانمها: ۱-معصومه (ژاله)فروتن ۲-روحیه موسوی 3-سودابه سهرابی 4-مریم روستایی 5-مهناز طاهری 6-رفعت پویش7- فرزانه پهلوان 8-شیرین تخمه چی و9- نرگس عبدالعظیمی

اهداف کارگروه: سالمندان به عنوان سرمایه های فکری و گنجینه های ارزشمند یک کشور محسوب می شوند. قشری ارزشمند که از تجربه و اندیشه آنان می توان در جهت پویایی و نشاط جامعه بهره برد. گذشت عمر را نمیتوان متوقف کرد، ولی می توان با به کارگیری روش های مناسب، با اختالالت و معلولیت های دوره سالمندی مقابله کرد، یا آن را به تعویق انداخت. بدین صورت می توان با برنامه ریزی های حمایتی و صحیح کوشید تا دوره سالمندی به برهه ای طالیی در زندگی هر فردی تبدیل شود. برنامه ریزی اصولی برای حمایت از سالمندان بویژه در جنبه های مختلف اقتصادی ، اجتماعی ، بهداشتی و تغذیه ، امری ضروری است. از این رو در راستای تحقق اهداف کارگروه بر آن شدیم تا به صورت مستمر برای برقراری ارتباط موثر و ایجاد شبکه همیاری و بهبود شرایط روحی سالمندان به آسایشگاه سالمندان مراجعه نماییم

  • وظایف کارگروه: ارتباط برقرارکردن با آسایشگاه سالمندان پناه واقع در خیابان فاطمی و ایجاد هماهنگی با مسئولین آسایشگاه ایجاد انگیزه و روحیه در سالمندان عزیز تهیه ابزار و وسایل بازی و سرگرمی و تدارک برنامه های متنوع جهت سرگرمی و شادی عزیزان سالمند. تشکیل جلسه جهت همفکری در اجرای هر چه بهتر ارتباط با عزیزان سالمند.

[۱۹:۲۶, ۱۳۹۸/۱۰/۱۷] مهناز طاهری: از سری دادستانهای ما و مامانهای اسایشگاه پناه

۹۸/۱۰/۱۴
همراهان مهربانم خانمها شیرین تخمه چی_مریم روستایی -فرزانه پهلوان
این هفته برنامه رو سر وقت خوش اکی کردیم قرار شد صبح شنبه برای دیدن مامانهای عزیز به اسایشگاه برویم.
صبح کارهامو کردم و راهی اسایشگاه شدم ژاله رفته بود تا چند روزی از مامان عزیزشون نگه داری کنند و من باید تنها میرفتم خیلی برام سخت بود با بیحوصلگی راهی اسایشگاه شدم😏
داشتم با بچه ها احوالپرسی میکردم نگاهم افتاد به دست شیرین پرسیدم:
چی اوردی ؟
شیرین نایلون رو باز کرد و گفت :
اقای همسر امروز صبح برای مامانها سیب و پرتقال پوست گرفتن
من😟گفتم:ای وای منم براشون میوه خریدم .
مریم پرسید:
مگه گروه رو نگاه نکردی شیرین که عکسشون رو فرستاده بود😫😇
داشتیم زنگ میزدیم که یک آمبولانس همزمان رسید
نگران شدیم نکنه برای یکی از مامانهامون اتفاقی افتاده باشه ی نگاه بهم کردیم و زود رفتیم داخل 🥺
اورژانس رفت طبقه ای که اقایون بودند از جهتی نگران بابا های عزیز بودیم و از طرفی هم خیالمون راحت شد و
رفتیم طبقه بالا🥰
مامانهای جدیدی به جمع اضافه شده بودند از همون جلوی در شروع کردیم به احوالپرسی مامان نایبه عادت داره به محض دیدن ما دستهاشو باز میکنه پس اولویت با اون بود رفتم بغلش کردم میدونستم الان ژاله رو از من میخواد خودم پیشدستی کردم و گفتم ژاله امروز نمیتونه بیاد بلافاصله گفت:
همون که چشماش آبی بود😁
خانم احمدی روی تختش دراز کشیده بود باهاش احوالپرسی کردیم برخلاف همیشه که میگفت حوصله نداره 😞 از ما خواست کمکش کنیم بیاد پایین و کنار بقیه توی سالن باشه
خوشحال شدیم پیشرفت خیلی خوبی بود☺☺☺
رفتم پیش ساناز مثل همیشه بود خیلی فرقی نکرده بود از خانم ثابتی (پرستار اسایشگاه )پرسیدم ساناز فیزیو تراپی میشه؟ اگر دستهاشو ورزش بدیم ممکنه زودتر خوب بشه ؟ اونهم از مشکلات ساناز برام گفت
بعضی وقتها ادم نمیدونه چی بگه 😞😞😞😞
رفتم تو اون یکی اطاق مامان اشرف با گریه بهم گفت :
عروسم منو گذاشته اینجا رفته من آخه چه جوری برم خونه؟😰 سرش رو ناز کردم گفتم ببین من اومدم پیشت پرسید تو عروسم هستی؟
بهش گفتم:
نه من دخترت میشم میام پیشت بهت سر میزنم دیگه گریه نکن با بغض گفت باشه پس پیشم بمون 😞 گفتم: باید به بقیه هم سر بزنم بهم گفت:
باشه پس برو بهشون سر بزن دوباره بیا اینجا☺
شیرین میوه ها رو داد به خانم ثابتی و اون هم توی بشقاب ها تقسیم میکرد و میداد دست ما و میگفت:
اینو بده به صغری خانم این یکی رو هم بده به خانم قربانی پرسیدم کدوم خانم قربانی گفت:
همون که کنار تخت ثریا هست دیگه!
برو اینقدر سوال نکن گفتم چششم 🤭🤭🤭
میوه رو که دادم برگشتم دیدم مریم داره سیب رنده میکنه پرسیدم:
این برای کی هست؟مریم گفت:ثریا نمیتونه سیب بخوره دارم براش رنده میکنم بعد دیدیم کم کم مشتریهاش زیاد شد🙃 شیرین گفت:
باید از دفعه اینده میوه رو میکس کنیم بیاریم🍏🍊
برای این که جو رو عوض کنیم و مامانها ی خورده شاد باشند اهنگی گذاشتیم دیدم عصمت خودش اومده و داره میرقصه 💃 شیرین هم با اهنگ دستهای مامانها رو میگرفت و باهاشون ورزش میکرد فرزانه هم با مهربانی پازل رو بهشون میداد و کمکشون میکرد که درست کنند دیدم مریم با یک شیشه روغن سیاه دونه داره میره توی یکی از اطاقها بهش گفتم :
برای خانم احمدی هست؟ گفت:
نه میخوام پای ثریا رو چرب کنم بعدا میام پای خانم احمدی رو هم چرب میکنم ❤❤❤❤❤
دیدیم مامان فرنگیس نیست از پرستار احوالش رو پرسیدیم گفت حالش خوب نبود بردنش بیمارستان جاش خیلی خالی بود😞
جای مامان ساره هم با اون لبخند مظلومانه اش خالی بود براشون ارروی سلامتی داریم 🙏🙏
یکی از مامانهایی که تازه آورده بودند اسایشگاه برای اینکه ی وقت راه نیفته بره بیرون با روسری بسته بودند از جلوش رد شدم بهم گفت قیچی داری ؟داشتم فکر می کردم قیچی میخواد چکار خودش گفت میخوام این رو قیچی کنم نگاه کردم دیدم روسری رو نشون میده 😍 هر کدوم از بچه ها هم که رد میشدند خیلی بامزه ازشون قیچی میخواست☺
مامان کبری طبقه پایین بود تصمیم داشتیم موقع رفتن بهش سر بزنیم متاسفانه فراموش کردیم 🥺
وقت خداحافظی بود رفتم با مامان نایبه خداحافظی کنم بهم گفت:
ژاله رو سلام برسون بهش بگو دفعه دیگه با دخترش بیاد 🥰
با مامانها خداحافظی کردیم ، براشون ارزوی سلامتی کردیم و برگشتیم
جای یاران عزیزم ژاله-رفعت-نرگس-سودابه و خانم روحی عزیز خیلی خالی بود🙏🙏🙏🙏
طاهری۹۸/۱۰/۱۴

یلدا در آسایشگاه سالمندان

[۱۶:۰۹, ۱۳۹۸/۱۰/۶] مهناز طاهری: ز سری دادستانهای ما و مامانهای اسایشگاه پناه

سی ام آذر ماه یکهزاروسیصدونودوهشت
همراهان مهربانم خانمها ژاله فروتن(رییسی)- شکوفه رئیسی( دختر عزیز خانم فروتن) شیرین تخمه چی_مریم روستایی -فرزانه پهلوان -رفعت پویش- همراهان سرای محله جهاد
الهه فلاحی -فرح عسکری وحقیقی
سه چهار روز مونده به شب یلدا تصمیم گرفتیم رفتن به اسایشگاه و دیدن مامانها رو چند روز عقب بندازیم و شنبه بریم براشون سور و سات شب یلدارو فراهم کنیم تا مامانهای اسایشگاه به جای شب یلدا روز یلدایی داشته باشند🥳🥳🥳
با اسایشگاه تماس گرفتم و برنامه رو با خانم اسمانی هماهنگ کردیم قرار شد بچه ها نیم ساعت زودتر بیان و کار تزیینات رو با هم انجام بدیم و میز یلدایی رو با خوراکیهایی که بچه ها با خودشون می اورند بچینیم🍰🍩🧁
بچه ها همه هیجان زده بودند وایده های مختلفی برای بهتر برگزار شدن جشن میدادند اولین نفر ژاله اعلام کرد انار دون شده میاره فرزانه هم گفت پس من ژله درست میکنم مریم دوست داشت ی چیز متفاوتی درست کنه اعلام کرد با کدو حلوایی چیزی درست میکنه و میاره نرگس و رفعت هم میخواستند شیرینی تهیه کنند ولی سودابه اعلام کرد چون نمیتونه با ما بیاد از طرف اون شیرینی تهیه کنیم بنابراین سودابه برنده شد🥰 و شیرین خرید از طرف سودابه رو به عهده گرفت🍰🍰
من هم قرار شد باسلوق و لبو ببرم 🥰
صبح شنبه هیجان خاصی داشتم 💃💃زودتر از خونه زدم بیرون که دیر نرسم ژاله قرار شد بعدا با شکوفه بیاد وقتی رسیدم دیدم هنوز کسی نیومده معمولا همیشه یکی از بچه ها زودتر از من میرسه خیلی خوشحال شدم با خودم گفتم ای ول بالاخره یک روزم من زودتر رسیدم داشتم ذوق میکردم که مریم زنگ زد پرسید کجا هستی ؟با خوشحالی گفتم بیرون در هستم مریم ی چیزی گفت که متوجه نشدم و قطع کرد😳
من هم وایسادم بیرون ولی کسی نیومد😔فکر کردم مریم داشته تازه از خونه راه میفتاده برای همین زودی قطع کرد
ی خورده سردم شده بود با خودم گفتم برم داخل هر کسی اومد زنگ میزنه میاد تو غریبه که نیستند یهو یادم افتاد بچه های سرای جهاد هم قرار امروز با ما باشند فکر کردم ممکنه روشون نشه تنهایی بیان داخل حالا نگو که همه تو بودند و فقط من بیرون وایساده بودم و الکی ذوق کرده بودم🤭🤭🤭🤭
در حال تصمیم گیری بودم که برم داخل یا وایسم بیرون دیدم مریم در اسایشگاه رو باز کرد و گفت :خانم طاهری چرا نمایین تو؟من😳پرسیدم: مگه شما رفتین داخل گفت:اره فرزانه و شیرین اومدن بچه های جهاد هم رفتن بالا دارند میز رو میچینن
فهمیدم بازهم مدرسه م دیر شد🙈
توی اسایشگاه جنب و جوشی بود که بیاو ببین مامانها رو از تخت هاشون اورده بودند پایین و در دو ردیف نشسته بودند جلوی میز ی که قرار بود سفره یلدا چیده بشه
خانم عنبرستانی(مشاور سرا دختر مهربونی که قاسم فکر میکنه دختر من هست )هم امده بود و داشت با بچه ها کار تزیینات رو انجام میداد خانم آسمانی هم بالا بود و به بچه ها کمک میکرد خوراکیهارو چیدیم روی میز ؛
اسایشگاه حال و هوای یک جشن درست وحسابی رو پیدا کرده بود فقط یک چیز کم‌ داشت اون هم رقص بود دیدم اهنگ غمگینی گذاشتن (ادم یاد تمام بدهکاریهاش میفتاد) و مامان فروغ هم مثل همیشه با هر جمله دستهاش میبرد بالا و با خودش چیزی میگفت پرسیدم: این چیه شادتر ندارین؟ پرستار گفت آخه این اشعار حافظ رو میخونه، گفتیم با شب یلدا مناسب باشه خنده ام گرفت گفتم این اهنگ ها واشعار حافظ و سه تار مناسب این بنده خداها نیست هم…
بچه ها در حال چیدن میز بودند که ژاله و شکوفه هم به همراه انارهای دون شده خوشگلشون رسیدند
طفلک نرگس توی سرای جهاد گیر کرده بود قرار بود از طرف سرا انار و هنوانه تزیین شده به همراه تقدیر نامه برای خانم آسمانی بفرستند برای همین نرگس باید اونجا میموند و وسایل رو تحویل میگرفت( متاسفانه هندونه حذف شد😁) داشتیم بهش زنگ میزدیم که نرگس و فرح رسیدند و جمعمون جمع شد 🥰🥰🥰🥰🥰
و اینچنین روز یلدایی ما شروع شد🥳🥳🥳
میز خیلی قشنگ شده بود رومیزی پارچه پته دوزی بود شیرینی ها در سینی های مسی باسلیقه چیده شده بودند در یک طرف میز ژله و در سمت دیگه میز باسلوق بود انارهای دون شده داخل بسته های روبان زده خودنمایی میکردند شیرینی هایی که با سلیقه با کدو حلوایی درست شده بودند و سبد اناری که با گل تزیین شده بود همه با هم جلوه زیبایی به میز داده بودند
عد چیدن میز رفتیم که با مامانهای عزیزمون خوش وبشی کرده باشیم طبق معمول اول رفتم سراغ مامان نایبه که از همه بی طاقت تر بود و حواسش بود که چند روز دیر کردیم☺ از من پرسید: چرا دیر اومدین؟ دلم براتون تنگ شده بود سرم رو بردم نزدیک گوشش و بهش گفتم: قربونتون بشم برای اینکه یلدا رو با شما جشن بگیریم چند روز دیر تر اومدیم
بغلم کرد و پرسید اون که چشماش آبی هست!نیومده؟😍
میدونستم ژاله رو میگه 🥰
شکوفه امروز همراه ژاله اومده بود
خیلی خوب بود که یک جوون خوشگل باهامون بود الحق که مادر و دختر حسابی برای مامانهای اسایشگاه سنگ تموم گذاشتند 🥳🥳
خانم احمدی هم اومده بود بیرون و ردیف جلو نشسته بود ازش پرسیدم عصب پاتون بهتر شد دستم رو محکم گرفت و گفت نه هنوزم درد میکنه 😔و بلافاصله گفت یک عکس با من میگیرین؟ بهش گفتم باعث افتخار منه که با شما عکس بگیرم🥰 درخواستش برام غیر منتظره بود خیلی زن دوست داشتنی و غریبی هست نگاهش همیشه غمگینه ودردی که از جبر روزگار میکشه رو از جواب هایی که به ادم میده میشه فهمید😔
به قول شیرین میگه: هر کدوم از مامانهای اونجا دوست دارند بهشون توجه کنیم شاید چند دقیقه بیشتر نتونیم پیش هر کدوم وایسیم ولی همین چند لحظه دلشون خوش میشه و خوشحال هستند که مورد توجه قرار گرفتند☺☺
خانم روحی زانو درد شدید داشتند متاسفانه نمیتوانستند همراه ما باشند ولی سفارش کرده بودند که حتما سلامشون رو به مامان اشرف و بقیه مامان ها برسونیم رفتم پیش مامان اشرف و بهش گفتم دوستتون سلام رسوندن و گفتند دعاشون کنید دستهاش رو بالا برد و با مهربانی دعا کرد 🙏🙏
بعد از دیدن مامان نایبه رفتم پیش ساناز تا باهاش احوالپرسی کنم من رو که دید گفت:خاله من هم میخوام بیام بیرون بهش گفتم باشه خاله الان بهشون میگم
رفتم دم گوش خانم عنبرستانی بهش گفتم ساناز میخواد بیاد بیرون تورو خدا بگید اونم بیارن پرستار که شنید گفت اخه جا تنگه اونم پاهاش رو باید دراز کنه میخوریم بهش ولی خانم عنبرستانی گوش نکرد و بهشون گفت که بیارنش بیرون بعد که نگاه کردم دیدم دم ورودی اتاق روی ویلچر نشسته داره با خوشحالی جشن رو نگاه میکنه☺☺
قاسم هم اومد پایین توی جشن شرکت کنه 💁‍♂قاسم تیک داره و یک طرف شلوارش رو دائم بالا میکشه اهنگ که گذاشتیم رفته بود وسط میرقصید و پشت سر هم شلوارش رو بالا میکشید خواهر یکی از مامانها اومده بود ملاقات و قاسم رو نمیشناخت به من گفت:
تو رو خدا ی شلوار که کشش شل نباشه بدید به این بنده خدا بیچاره همش داره از پاش میفته خندیدم و گفتم:
قاسم تیک داره والا شلوار مشکلی نداره 😁
توی اتاق بزرگه مامان فرنگیس همچنان بی حوصله نشسته بود مامان اشرف(دوتا مامان اشرف داریم) خنده رو و مهربون🥰 و ثریا و صغری خانم بودند
شیرین سعی کرده بود با قربون صدقه رفتن مامان فرنگیس رو راضی کنه و بیارش بیرون ولی مامان فرنگیس از اونها نبود که به این راحتی راضی بشه
برای همین
بچه ها تصمیم گرفتند یک میز هم توی اون یکی اتاق بچینند تا مامانهایی هم که امکان بیرون اومدن ندارند در جشن یلدایی ما شرکت کنند دم همشون گرم❤❤👯‍♂👯‍♂💃💃
اول که بچه ها رقص رو شروع کردند مامانها هنوز گرم نشده بودند و فقط آروم دست میزدند نرگس و الهه و فرح به همراه ژاله و رفعت و مریم سعی میکردند مامانها رو سر ذوق بیارن و موفق هم شدند یواش یواش مامانای عزیزمون همون جور که رو صندلیهاشون نشسته بودند حرکات موزون رو شروع کردند و با حرکت دادن دستهاشون بچه ها رو همراهی میکردند خانم عنبرستانی از من خواست اهنگ شب یلدارو بزارم که بتونه با اون آهنگ یک فیلم از همه بگیره اهنگ که عوض شد صدای همه در اومد :
وای این خیلی شاد نیست که یکدفعه رفعت با رقص زیبایی اومد وسط و همه میخکوب اون شدیم.🤩🤓😍
بعد نوبت اهنگ شاد بود که دوباره همه همکاری کنند بهترین اهنگ شاد میتونست شمالی باشه خوشبختانه یکی از پرستارها آهنگ رو داشت و خودش هم با شکوفه شروع به رقص شمالی کردند من تا بحال رقص به این قشنگی ندیده بودم مجلس رفت روی هوا
مط…
فضا خیلی شاد بود👯‍♂ ولی در کنار شادی باید پذیرایی هم انجام میشد💁 فرزانه و شیرین این کار رو به عهده گرفتند فرزانه با ارامشی که همیشه داره و با مهربانی شروع به پذیرایی کرد ولی با توجه به سن مامانها و بیماری دیابت اونا فقط میتونستیم کمی از شیرینهارو تعارف کنیم🍩 برای همین اول شیرینی کدو حلوایی انتخاب شد بعد نوبت به ژله و انارهای دون شده رسید ژاله کنار هر بسته انار یک دونه قاشق کوچک هم گذاشته بود بچه ها روبان رو باز میکردند و با قاشق به دهن کسانی که نمیتونستن خودشون به تنهایی بخورند انار میزاشتن🥰🥰🥰
مامان نایبه خیلی شاد بود و همش میگفت کاش امروز تموم نشه و شماها بمونید😍😍😍 قاسم هم به شیرین گفته بود امروز باهامون ورزش نمیکنی شیرین بهش گفته بود.
نه امروز رو برای جشن اومدیم شنبه که شد میاییم باهات ورزش میکنیم قاسم هم گفته بود خوب فردا شنبه هست میایین؟ به خیال خودش سر شیرین رو گول مالیده 🙃🙃
داشتیم اماده میشدیم برای برگشت و رفتیم پیش فرنگیس برای خداحافظی یکی از بچه ها که خیلی شوخ هست و همیشه با حرفهاش خستگی رو از تنمون در میاره گفت :خدا به داد کسی برسه که فرنگیس مادر شوهرش باشه هنوز حرفش تموم نشده بود که یک اقای متشخص و خوش تیپ (البته جای پسرمون☺) اومد ملاقات فرنگیس 🕴و دوستمون حرفش رو پس گرفت😁
جلسه قبل زهرا خانم از بچه ها انگشتر خواسته بود💍مریم براش اورده بود خیلی خوشحالش کرد 😊و به ی دونه دستبند هم برای ثریا خریده بود مریم معمولا سعی میکنه وقتی میاد اسایشگاه بیشتر با ثریا باشه و خوشحالش کنه 🥰 کیک یلدایی هم رسید 🥮فقط نفهمیدم کی اورده بود باید کیک بین همه تقسیم میشد دوباره بچه ها به کمک پرستارها اومدند و کیک رو به مامانها و همچنین باباهایی که طبقه بالا بودند دادند 🍰 لوح تقدیر رو تقدیم خانم اسمانی عزیز کردیم 🏵
و دیگه وقت رفتن بود با همه خداحافظی کردیم و یلدای خوبی رو براشون ارزو کردیم نمیدونم ارزویی که کردیم تا چه حدی ممکن بود🙏🙏
جای یاران مهربانمون سودابه نازنین و خانم روحی عزیز خیلی خالی بود به امید روزی که همه گروه با هم باشیم🙏🙏
شنبه ۹۸/۹/۳۰

اسایشگاه سالمندان پناه
نهم مهرماه یکهزاروسیصدونودوهشت
همراهان مهربانم خانمها ژاله فروتن-شیرین تخمه چی_مریم روستایی و دختر عزیزشون زهرا جان
وسایل بازی رو برداشتیم و رفتیم طبقه بالا به نظر خیلی خلوت میومد تعداد کم شده بود بیشتر تخت ها خالی بود ژاله رفت با ساناز احوالپرسی کنه شیرین هم رفت با مامان اشرف و زهرا خانم من هم رفتم پیش مامان نایبه
با ژاله راه افتادیم و همزمان با شیرین رسیدیم چون هوا الوده بود دیدیم بهتر هست زودتر بریم داخل اسایشگاه و اونجا منتطر مریم و زهرا باشیم 😇
مامان نایبه که منو دید هیجان زده شده بود تند و تند میگفت چرا نیومدین فکر میکردم دیگه نمیایین از مژده(اسم یکی از پرستارها)سوال کردم بچه ها یی که گروه بودن دیگه نمیان اون هم بهم گفت که هوا سرد شده حتما سخته براشون که بیان بعد به اقای مدیر گفتم بهتون زنگ بزنه ببینه چرا دیگه نیومدید بهتون بگه بیایین و مابین حرفهاش منو ی بغل میکرد و میبوسید😘 و اسامی رو که یاد گرفته بود تکرار میکرد شیرین اومد کنارمون شیرین رو هم گرفته بود بغل و با هیجان حرفش رو تکرار میکرد بعد ژاله اومد مامان نایبه عاشق ژاله هست و همینکه ژاله اومد تا با مامان اشرف و زهرا خانم احوالپرسی کنه مامان نایبه هی میگفت :ژاله اومد ژاله اومد
از این همه محبت گریه ام گرفته بود😔 و از خودم خجالت میکشیدم که دیر رفته بودیم 😌😌
ژاله رو گذاشتم با مامان نایبه صحبت کنه و خودم رفتم سراغ بقیه مامانها باهاشون احوالپرسی کنم ی مامان جدید اومده بود مامان لیلا به نطرم خیلی مشکل نداشت باهاش احوالپرسی کردم و رفتم پیش ساناز خدارو شکر حالش بهتر بود هر دفعه که میرم دفترش رو میخواد براش بیارم و جمله همیشگی مامان بابا دوستتون دارم رو مینوسه😔😔😔

دست خط ساناز-مامان بابا دام براتون تنگ شده

خانم احمدی ی کمی حال ندار بود عصب سیاتیک پاش درگیر شده بود و خیلی اذیتش میکرد اخلاقش خیلی خاص هست معمولا زیاد صحبت نمیکنه و از جمله مامانهایی هست که ترجیح میده توی اسایشگاه باشه تا غرورش تو خونه بچه هاش پایمال شه 😔
بعد احوالپرسی کردن با مامانها هر کدوممون مشغول کاری شدیم شیرین توی اطاق باهاشون ورزش میکرد و رنگها رو ازشون میپرسید ژاله با ی تعدادیشون توپ بازی میکرد من هم رفتم با ساناز مشغول شدم اکرم و عصمت از اعضائ جوانتر اسایشگاه هستند با مامان ظریفه دور میز نشسته بودند و همراه بقیه ورزش میکردند برای اینکه عصمت رو سرحال بیاریم یک اهنگ شاد گذاشتیم و جو رو عوض کردیم جالب اینجاست که خانم آسمانی هم با اهنگ ساسی مانکن با هاشون میرقصید و سعی داشت شادشون کنه👯
رفتم توی اطاقی که تعداد بیشتری هستند مامان فرنگیس مثل همیشه بی حوصله بود شیرین که رفته بود باهاش خوش و بش کنه به شیرین گفته بود برای چی اومدی 😠 شیرین هم که عاشق مامانها باهاش شوخی کرده بود

مریم و زهرا اومدند و رفتند سراغ ثریا رابطشون با ثریا خیلی خوبه مریم همیشه اول میره سراغ ثریا میدونه که ثریا چشم براهش هست هروقت هم که نتونه بیاد باهاش تلفنی حرف میزنه❤❤
قرار بود مریم برای مامان فرنگیس انگشتر بیاره و خوشحالش کنه زهرا دختر مریم به من گفت مامان ی انگشتر گرفته بهش بدیم💍 با هم رفتیم پیش فرنگیس و انگشتر رو دستش کردیم انگشتر شکیل بود روی انگشتر نگین فیروزه ای بزرگی به شکل مربع بود که با رنگ ژاکتی که مامان فرنگیس پوشیده بود ست میشد قیافه مامان فرنگیس دیدنی بود 🙃ژاله و شیرین و زهرا دورش وایساده بودند و دست میزدند اونم با ادا اصول جالبی میرقصید💃 خوشحالی توی صورتش موج میزد هیچوقت اینجوری ندیده بودمش شبیهه ی بچه شده بود که اولین کادوی تولدش رو میگرفت🥳 ذوق کرده بود پرسید زهرا ازدواج کرده گفتیم: نه رو کرد به زهرا و گفت :
الهی ی شوهر بکنی مثل خودت خوب باشه 🙃🙃🙏🙏🙏
خدایا !!!گاهی میشه با یک کار کوچک دلی رو شاد کرد☺ و گاهی با یک جمله تلخ اون رو شکست🥺

متاسفانه فرصت نشد فیلم بگیرم رفتارش خیلی جالب بود
شیرین براشون لبوی خوشمزه پخته بود و بهشون شکل داده بود واورده بود خواست تا گرم هستن بهشون بده بشقاب اوردیم و سهم هر کدوم رو گذاشت تو بشقاب و سهم ساناز رو هم گذاشت توی ظرف که خودمون ببریم و بدیم به ساناز در یک چشم بهم زدن نگاه کردیم دیدیم ظرف خالیه😳 نگو اکرم خوشش اومده بوده و خورده بودشون فقط من نفهمیدم با چه سرعتی این کار رو کرد بعد هم با خجالت گفت:
من خوردم من خوردم همیشه یک جمله رو دوبار تکرار میکنه گفتم اشکال نداره نوش جونت ژاله فورا از دوتا بشقابی که هنوز دست نخورده بود چند تا جور کرد و برای ساناز بردو قضیه ختم بخیر شد☺☺
اولی که رفتیم مامان کبری بالا نبود احوالش رو که پرسیدم گفتن پایین توی اطاقش هست رفتم پیش مامان کبری بیارمش بالا میگفت سرم گیج میره😔 نمیتونم بلند شم با پرستار صحبت کردم گفت شما برید بالا من میارمش بعد ده دقیقه اومد و نشست جلوی در ورودی بهش گفتم دیدی اگر بلند شی حالت بهتر میشه هر چی بیشتر بخوابی کسل تر و بی حوصله میشی با لهجه شیرین شمالی گفت :زحمت میدم بهتون بفرمایید بشینید بهش گفتم رحمتی مامان کبری رحمت❤
[۱۶:۴۹, ۱۳۹۸/۹/۱۷] مهناز طاهری: جلسه قبل نرگس یک انگشتر اورده بود گذاشت روی میز تا هر کسی دوست داره دستش کنه نگو قسمت مامان ساره شده بود امروز که انگشتر فرنگیس رو بهش دادیم مامان ساره خندید ☺و گفت:
نوه من اومده بود دیدنم انگشتر رو که دستم دید بهم گفت :مامان بزرگ برات خواستگار پیدا شده ؟برات انگشتر اوردن!!! بعد گفتن این جمله خنده نمکینی کرد ☺☺ مامان ساره خیلی خوش رو و مظلوم هست وقتی داشت جریان رو تعریف میکرد به انگشتش نگاه کردم هنوز انگشتر توی انگشتش بود🥰🥰

وقتی ما با مامان فرنگیس مشغول بودیم مریم رفته بود سراغ خانم احمدی و با پماد و روغن زیتون پای خانم احمدی رو چرب کرده بود فکر کنم بیشتر از خانم احمدی پرستار خوشحال شده بود🤩🤩 دیدم از دور داره به مریم راهکار میده که چه پمادی رو بزنه وقتی مریم اومد بهش گفتم: دستت درد نکنه که براش پماد مالیدی یواش گفت پرستار ندید روغن زیتون هم زدم🙃

دوباره رفتیم سراغ مامان نایبه از دخترش که توی کانادا هست برامون گفت و ادرس یک دکتر جراح خوبم بهمون داد بهش گفتم مامان نایبه دیگه وقت خداحافظی هست ولی دفعه دیگه سعی میکنیم سروقت بیاییم تا دلتنگ نشی همیشه موقع خداحافظی میگه چه قدر زود دارید میرید کاش بیشتر بمونید ولی دیگه وقت نهارشون بود و باید برمیگشتم
با همه خداحافظی کردیم و باامید دیدار بعدی برگشتیم🙏🙏🙏

همراهان مهربانم خانمها ژاله فروتن-فرزانه پهلوان_مریم روستایی-نرگس عبدل العظیمی
چند روز بود دستم به نوشتن نمی رفت دلم گرفته بود نمیدونستم باید داستانمو چه جوری بنویسم داستانی که غم توی اون بیشتر از شادی بود ولی بالاخره تصمیم گرفتم داستانم رو شروع کنم
امروز صبح طبق قراری که با ژاله داشتیم راهی اسایشگاه شدیم وقتی رسیدیم فرزانه جلوی در منتظر ما بود باهم رفتیم داخل و بعد برداشتن وسیله های بازی رفتیم طبقه بالا تا مامانهای عزیزمون رو ببینیم
مامان اشرف طبق معمول جلوی در نشسته بود باهاش خوش و بشی کردیم بهش گفتم : مامان اشرف جان دوستتون امروز کار داشت نیومد ولی دفعه اینده میاد حسابی باهاتون آذری حرف میزنه خنده نمکینی کرد با هاش دست دادیم و هر کدوم از ما رفتیم به سراغ یکی از مامانها و شروع به احوالپرسی کردیم
اول مامان نایبه بود که رفتم باهاش احوالپرسی کنم همین که من رو دید با خوشحالی☺ گفت :اسمت حوری بود درسته ؟ ی مقداری گوشهای مامان نایبه سنگینه برای همین دم گوشش بلند گفتم: نه مامان نایبه حوری نیومده من مهناز هستم یک دفعه گفت بله بله درسته درسته خوب شد اومدید دلم براتون تنگ شده بود🥰 کمی کنارش وایسادم داشت خوراکی میخورد خوردنش خیلی جالب بود با دیسیپلین خاصی یک تیکه کوچک نون بر میداشت خیلی اروم میزاشت دهنش وبا ارامش میخورد
جلسه قبل که رفته بودیم اسایشگاه فرزانه سیب و نارنگی پوست میگرفت💁 و به هر کدوم از مامانها تعارف میکرد اومدم تو اطاق دیدم مامان نایبه دو تا پر نارنگی رو گرفته دستش و نمیخوره رفتم کنارش و گفتم:مامان نایبه چرا نارنگیتون رو نمیخورین دوست ندارین؟
با حالت خاص و با نمکی گفت:نه اخه من نمیتونم نارنگی رو با تفاله بخورم😌 معمولا اب نارنگی رو میخورم ولی دیدم دور از نزاکت هست که برندارم برداشتم حالا نمیدونم چکارش کنم ☺
داشیم با مامان نایبه صحبت میکردم که نرگس با یک کوله پشتی پر از لباس اومد
جلسه قبل اکرم پازل رو کامل درست کرده بود و ما قول جایزه بهش داده بودیم برای همین نرگس که خیلی هم مهربونه برای اون لباس و شال اورده بود و چون اکرم گرمز (قرمز)دوست داره براش لباس قرمز و شال گلبهی اورده بود و بهش داده بود اون هم بلافاصله شال رو انداخته بود سرش و اومد که به من نشون بده و دائم میگفت دستتون درد نکنه خیلی خوشگله🥰🥰🥰
نرگس به من گفت:
ی چیزایی هم برای بقیه اوردم 👘👚👕👖میشه با من بیایین لباسها رو بهشون بدم گفتم باشه میام ولی اگه خودت بهشون بدی خیلی بهتره گفت:
دیدم پاهای مامان محترم درد میکنه براش جوراب ضخیم اوردم که پاهاش گرم شه❤
با هم
رفتیم تو اطاقی که محترم خانم همیشه میخوابید نرگس از روز اول محترم خانم رو بغل کرد و بهش گفت من جای دخترتون هستم شما هم مادر من هستید هر دفعه که میرفتیم اول میرفت سراغ محترم خانم و کنارش مینشست و به درد دلش گوش میکرد🙎
با هم رفتیم تو اطاق اول با خانم احمدی احوال پرسی کردیم گفت:
چشمم رو عمل کردم دکتر بهم گفته یواش یواش دیدت بهتر میشه و با یک چشمت کمی میتونی ببینی از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شدیم
رفتیم سراغ تخت کنار خانم احمدی که یکی از مامانها خوابیده بود و پتو رو کشیده بود روی سرش فکر کردیم محترم خانم هست که خوابیده نرگس جورابها رو از توی کیفش در اورد و با خوشحالی اومد کنار تخت و از خانم احمدی پرسید ؛محترم خانم خوابیدن؟
خانم احمدی با ناراحتی گفت اون فوت کرد 😢😢😢😢 نرگس زد زیر گریه گرفتمش تو بغلم بهش گفتم میدونم دوستش داشتی ولی بیچاره راحت شد😟😟 اون از اینکه بچه هاش اورده بودنش اینجا زجر میکشیدولی همیشه با روی باز از ما استقبال میکرد داشتم نرگس رو دلداری میدادم ولی توی دلم پر غم بود😢😢 از ظلم زمانه قلبم درد گرفته بود کسی رو توی اسایشگاه گذاشته بودند که میدونستن موندنی نیست ، همه چیز رو میفهمید شاید همین که میفهمید اذیتش میکرد خیلی زن خوبی بود روحش شاد باشه 🙏🙏🙏

مامان محترم ونرگس مهربان

باید با تمام ناراحتی و غصه ای که داشتیم با روی خندان به بقیه سر میزدیم مامان فرنگیس رو تختش نشسته بود رفتم کنارش
گفتم:به به مامان فرنگیس عزیزم خوبی ؟امروز حالت چطوره ؟سرحال هستی؟با ناراحتی گفت:نه بابا چه خوبی ؟ خوب نیستم 🧐
همین جور که داشت حرف میزد طبق معمول دست منو گرفت تو دستش که چشمش افتاد به انگشترم💍
گفت :چه انگشتر خوشگلی داری😌
بهش گفتم :دوست داری ؟دفعه دیگه برات میخرم میارم
خیلی مظلوم با ی لبخند کوچلو گفت نه خیلی زیاد میشه خجالت میکشم🙈 برای اینکه ناراحت نشه گفتم اشکال نداره اینام بدل هستن برات میگیرم دیدش عوض شد یک خورده خودش رو کشید کنار گفت:ا!!بدلن؟نه بابا بدرد نمیخوره طبق معمول یهویی گفت بده ببینم اندازه انگشتم هست 😳😳 ای داد بیداد نمیدونستم چکار کنم ی نگاه به انگشتاش کردم دیدم خیلی بزرگتر مال من هستن 😉 اومدم جلو انگشتر رو در اوردم گفتم ببین کوچک هستن انگشتت نمیره ☺ی دونه بزرگش رو برات میخرم معلوم بود خوشحال شده دست من رو گرفت و شروع کرد به درد دل گفت:
زن برادرم گرگه👹 منو اذیت میکرد هفت تا بچه پشت سر هم اورد👨‍👩‍👦‍👦 که داداشم رو نگه داره چند قطره اشک از چشماش اومد بهش گفتم: خودت رو ناراحت نکن عزیزم اون که چیزیش نمیشه خودت غصه میخوری انگاری دل پر دردی داشت حرفش گل انداخته بود تازه زبونش باز شده بود😇 و محکم دستم رو گرفته بود🤝 دلم نمیومد حرفش رو قطع کنم ولی باید به بقیه سر میزدم همین موقع مریم هم از راه رسید و مثل همیشه داشت میرفت سراغ ثریا بهش گفتم مریم جان بیا ی کم کنار مامان فرنگیس وایسا برم ببینم بقیه در چه حال هستن؟ رو کردم به مامان فرنگیس و گفتم: مامان فرنگیس دوباره میام پیشت باشه؟ خندید و گفت باشه برو🤩
یادم رفت بگم اولی که رفتیم عصمت خوابیده بود هر چی بهش گفتیم بیا پایین میگفت:سرما خوردم🥺 نمیتونم بیام پایین ولی خوب کم کم یخش آب شد و اومد پیش بقیه چند تا اهنگ شاد گذاشتیم وفرزانه باهاشون ورزش کرد👯 عصمت هم با اهنگ حرکات موزون انجام داد 😉😉😉
مامان ساره خوابیده بود بهش گفتم میخواهی بیایی پیش بقیه یا دوست داری توی تخت باشی با خوشرویی گفت: پاهام خیلی درد میکنه😌نمیتونم بیام پایین دیدم چند تا لباس با یک دونه ژاکت روی هم پوشیده پتو رو هم کشیده روی خودش
به مامان ساره گفتم:معلومه که خیلی سرمایی هستی گفت :اره خیلی😌
نرگس که داشت حرفهاش رو میشنید با اینکه هنوز توی شوک فوت محترم خانم بود اشکهاش رو پاک کرد جوراب ضخیم ها رو اورد و داد به مامان ساره بهش گفت اینا رو بپوشید پاهاتون گرم میشه از اطاق اومدم بیرون به بقیه سر بزنم وقتی برگشتم داخل سالن دیدم مامان ساره پشت یکی از میزها نشسته چشمش که به من افتاد با گریه😢 گفت:دستتون درد نکنه پاهام گرم شد خدا خیرتون بده
گفتم: دست نرگس درد نکنه که پاهای شما رو گرم کرد🥰 ❤
حرکت انگشتان ساناز خیلی بهتر شده بود پرستار بهش گفت فیزیوتراپ گفته باید انگشتهاتو ورزش بدم و شروع کرد به حرکت دادن انگشتان ساناز 👩‍🔬و خیلی محکم اونها رو به عقب میکشید ساناز هم گریه میکرد😭 و داد میزد التماس میکرد انگشتاش رو ماساژ نده با ساناز حرف زدیم و بهش گفتیم اگر کمک کنه و انگشتاش رو حرکت بده زودتر خوب میشه و میره استانبول پیش بابا و مامانش 👨‍👩‍👧اونم هر بار بهمون قول میده باهاشون همکاری کنه ولی باز عمل نمیکنه نرگس برای ساناز یک گردنبند و یک عطر⚱ اورده بود داد بهش خیلی خوشش اومد چند خطی توی دفترش نوشت و رفتیم سراغ بقیه مامانها
چند وقتی میشد که خانم دماوندی و مامان بهار نبودند میگفتن بیمارستان هستند از پرستار احوالشون رو پرسیدم گفتن فوت کردند خیلی دلم میخواست خانم دماوندی رو به ارزوش برسونم و ببرمش مشهد ولی متاسفانه بهم اجازه رو ندادند خیلی دلم سوخت روحشون شاد 😔😔
تا دیدار بعدی به خدا سپردیمشون و خداحافظی کردیم و برگشتیم😌😌

با سلام خدمت دوستان این هفته ما دو تا گزارش از سالمندان داریم امروز خانم روستایی و زهرا جان دخترشون برای عیادت و دیدن ثریا و بقیه مامانها به اسایشگاه رفتند گزارش زیر توسط خانم روستایی برای من فرستاده شد:
سلام خانم طاهری عزیز
آدینه تون بخیر

از چند روز پیش که به زهرا گفته بودم میخواهیم بریم آسایشگاه پیش ثریاجان ،روز شماری میکرد امروز با یک اشتیاق خاصی زودتر از خواب بیدارشد😁البته از شب قبل یک کم کلوچه محلی در ظرفی آماده کرده بود و صبح هم مقداری سیب و موز خرد کردیم و بردیم وقتی بالا رفتیم مژده از دیدن ما تعجب کرده بود😲😅وقتی رفتیم پیش ثریا به قدری خوشحال شده بود که خودش میگفت بهترین سوپرایزی بوده که تا بحال شده، 🤗مامان اشرف کمی بیحال بود و سرش درد میکرد یک کم براش نوازشش کردم وبعد از مدتی گفت بهتر شدم و سرم سبکتر شده😊حال احترام خانم اصلا خوب نبود و پرستار ازش ناامید شده بود😔خانم احمدی هم مرخصی رفته بود و مامان نایبه و خانم کشمیری هم خوب بودند🤗ساناز هم کمی باهام درد دل کردو از خانواده ش گفت واینکه چقدر دلتنگ خانوادشه😣راستی برادر مامان فرنگیس و فامیلهاش هم اومده بودند بهش سر بزنند اما مامان فرنگیس همچنان عصبانی بود😅و حدودا ساعت یازده و نیم به منزل برگشتی

سلام خدمت دوستان عزیز
گزارش اسایشگاه سالمندا ن پناه
چهارشنبه ۹۸/۸/۸

از سری داستانهای ما و مامانهای اسایشگاه پناه
یاران همراه خانم موسوی -خانم فروتن-خانم پهلوان وخانم پویش
به نام خدا

دفعه قبلی که به اسایشگاه رفته بودیم دختر مامان اشرف براش میوه اورده بود و سیب رو برش زد به مامانهایی که تو اون اطاق بودند نفری ی برش داد مامان صغری باز هم میخواست مامان فرنگیس باهاش دعوا میکرد به من میگفت این خیلی پررو هست که دوباره میخواد اون برای مادرش اورده این توقع داره همشو بده به ما برای همین تصمیم گرفتیم ایندفعه به جای شیرینی میوه ببریم
سیب و نارنگی خریدیم و با ژاله راهی اسایشگاه شدیم
وقتی رسیدیم فرزانه جلوی در منتظر ما بود بعد چند دقیقه خانم موسوی هم آمدند و با هم رفتیم داخل
خانم اسمانی از ما خواست چون کارمندای اونجا جلسه دارند ما یک ساعتی حواسمون کامل به مامانها باشه قبول کردیم و رفتیم طبقه بالا پیش مامانهای دوست داشتنی🥰🥰🥰
مامان اشرف جلوی در نشسته بود خانم موسوی شروع کردند باهاش با زبان اذری احوالپرسی و خوش و بش کردن خیلی خوشحال شد کلا با خانم موسوی خیلی حال میکنه😊😊
ما هم رفتیم سراغ بقیه مامانها خانم احمدی اومده بود توی سالن و روی صندلی نشسته بود وقتی با خانم احمدی احوالپرسی میکنی فقط سرش رو تکون میده احساس میکنی یک دنیا حرف توی این سر تکون دادن هست که خیلی تلخه 😔
مامان نایبه رو بگم از دور ما رو که دید شروع به دست زدن کرد 👏👏عاشق ژاله هست🥰 گفتم ژاله ببین داره چکار میکنه زودتر برو پیشش معلومه که خیلی دوستت داره ❤❤
خدارو شکر امروز عصمت سر حال بود باید میدیدن چه جوری همه رو بغل میکرد 😇
مامان فرنگیس اصلا رو فرم نبود شیرین هم نبود که بهش انرژی بده حسابی عصبانی بود😠 داشت با خدا دعوا میکرد دم به دقیقه هم رو به خدا میگفت اخه کی میخوای تمومش کنی خدا ااا😟😟
تا بیام بجنبم دیدم رفت توی دستشویی و شلوارش رو انداخت تو تشت که بشوره ای خدا 😟 رفتم بهش گفتم مامان فرنگیس جان من بیا بیرون بزار پرستارها بیان بعد هرکاری میخوای بکن ی وقت میخوری زمین اونوقت بیا و درستش کن با عصبانیت داد زد :توهم زورت به من رسیده بزار کارمو بکنم شلوار ندارم میخوام بشورم همین جور که داشتم میگفتم خوب حالا باشه و…که دیدم ای داد بیداد شلوارش رو کشید پایین نشست سر توالت فرنگی🙈🙈🙈 منو😳😳نفهمیدم چه جوری بیام بیرون وایسم پشت در😁😁 اونم فهمید چکار کنه که من بیام بیرون☺
مریم ازمن خواسته بود چون نمیتونه بیاد رفتیم اونجا بهش زنگ بزنم با ثریا تلفنی صحبت کنه رفتم پیش ثریا و بهش گفتم دوستم سلام رسونده پرسید کدوم گفتم مریم گفت اره میشناسم حالش خوبه؟ گفتم قرار باهات تلفنی حرف بزنه با خوشحالی گفت باشه بهش زنگ بزن باهاش حرف بزنم احساس کردم اونم دلش برای مریم تنگ شده و چشم براهش بوده
تو این فاصله رفعت هم رسید رفعت ی کم شیطونه وقتی میاد سعی میکنه اهنگ بزاره و ی خورده حرکات موزون😉 براشون انجام بده تا از افسردگی در بیان🏃‍♀
خوشبختانه ساناز از قرنطینه در اومده بود🙂 و تونستیم باهاش کمی کار کنیم خیلی دلتنگی میکرد دوست داره بره
پیش مامان و باباش استانبول امیدوارم به ارزوش برسه
خانم موسوی و ژاله خیلی سعی کردند باهاش حرف بزنند و خوشحالش کنند خدارو شکر وقتی اهنگ جنتلمن رو گذاشتیم شروع به خوندن و رقصیدن کرد و همه ما خوشحال شدیم😊😊

خانم روستایی زنگ زد گوشی رو دادم به ثریا حرف بزنه حرف زدن ثریا حال و هوای خاصی داشت انگاری داره با خواهرش حرف میزنه اخرش هم به انگلیسی گفت میبوسمت 😘
فرزانه و رفعت داشتند همراه اهنگ با مامانها ورزش می کردند جالب اینجاست که همشون هم پایه ورزش کردن هستند 👌👌
امروز نتونستیم مامان کبری رو ببینیم😔 دلمون براش تنگ شده بود طفلک هنوز به تنهایی پایین هست گفتن خوابیده نمیدونم واقعا خوابیده بود یا حالش خوب نبود 😟
دختر مامان نایبه رو هم دیدیم اومده بود به مامانش سر بزنه جالب اینکه دختر مامان نایبه محجبه کامل بود و اصلا به مامان نایبه نمیخورد 😉 مامان نایبه قبلش اسمهای ما رو پرسیده بود و سعی کرده بود با اسم صدامون بزنه به خانم موسوی به جای روحی میگه حوری😇 خانم موسوی هم بهش میگه درست میگی همون حوری درسته خلاصه ما رو دونه دونه به دخترش معرفی کرد اونم کلی ما رو تحویل گرفت😊 یک عکس دسته جمعی هم باهاش گرفتیم عاشق عکس گرفتنه👩‍👩‍👧‍👧
مامان احترام تمام مدت خواب بود دخترش هم اومده بود پیشش خدا رو شکر پسرش هم باهاش اشتی کرده بود و اومده بود بهش سر زده بود☺ دفعه قبلی خیلی دلتنگ پسرش بود😒 کلا حالش زیاد خوب نیست 😔
رفعت داشت با اهنگ اذری مامانها را شاد میکرد که دیدیم مامان اشرف بد جور پایه رقصیدنه رفعت رفت دستش رو گرفت اون هم همینجور که نشسته بود با چشم و ابرو میرقصید و میخندید😂 دیدن خنده مامانها خیلی لذت بخشه خدا کنه همیشه دلشون شاد باشه🙏🙏
دوباره وقت خداحافظی بود و دلتنگی 😔😔
اونجا رو تحویل پرستارها دادیم و برگشتیم 🙏🙏🙏🙏
خانم روستایی در تماسی که امروز با من گرفتند قرار شد با هماهنگی خانم اسمانی فردا با دختر عزیزشون زهرا جان به اسایشگاه و دیدن ثریا بروند خدای بزرگ را شاکرم این چنین عزیزانی در کنارم هستند و به تک تک آنها افتخار میکنم🙏🙏🙏

داستانهای ما و مامانهای اسایشگاه پناه
دوشنبه ۲۲ مهرماه هزار و سیصد و نودوهشت آسایشگاه سالمندان پناه

به نام خدا

امروز صبح که از خونه زدم بیرون یادم افتاد به اکرم قول جوراب ابی دادم ولی فراموش کرده بودم براش تهیه کنم فکر کردم دیدم اگه ی کم دیر برسم بهتر از این هست که پیش اکرم بد قول شم
ولی حالا جورابی که نوکش ابی باشه از کجا پیدا کنم به نزدیکترین فروشگاه رفتم ولی جوراب دلخواه اکرم رو نداشت😟 چاره ای نبود ی دونه صورتی رو خریدم😊و با یک جعبه نون کشمشی راهی اسایشگاه شدم
وقتی رسیدم بچه ها قبل من اومده بودند خانم خادم زاده و خانم یگانه و دوست مریم هم امده بودند و همه منتظر بودند با هم به اسایشگاه بریم
وقتی وارد اسایشگاه شدیم اکرم پایین بود جوراب رو دادم دستش گفتم اکرم جان نتونستم جوراب ابی پیدا کنم با خنده گفت گرمزه!😊(منظورش قرمز بود)اشکال نداره خوبه پرسیدیم مامان کبری رو بردن بالا گفت نه شما برید من میارمش بالا با مامان کبری حال و احوالپرسی کردیم و رفتیم بالا
بالا با تعجب دیدم خانم چادریه که مامان کبری ازش میترسه دم در نشسته خیلی هم خندان هست مامان اشرف طبق معمول در حال گریه بود، مامان نایبه موهاش رو رنگ گذاشته بود و نشسته بود نوبت حمومش بشه چند تایی از مامانها خوابیده بودند رفتیم توی یکی دیگه از اطاقها که فرنگیس و ثریا هستند بچه ها هم هر کدوم مشعول خوش و بش با عزیزان شدند 😊😊😊
خانم خادم زاده و مریم و خانم یگانه رفتند پیش ثریا و با ثریا چند کلمه ای انگلیسی حرف زدند و اون هم جوابشون رو داد مریم ی تخته وایت برد اورده بود که با ثریا کار کنه 🙂
وقتی پیش فرنگیس رفتم و باهاش دست دادم با حالت عصبانیت همیشگی دستش رو کشید گفت چه قدر سرده از کجا اومدی تو یخچال گفتم خوب تو گرمشون کن مگه مامانم نیستی فرنگیس اویل خشن بود نمیدونم شیرین چکار کرد که تو راه اومد دستهای من رو گرفت تو دستش گفت خدا مامانتو رحمت کنه گفتم مامانم هست گفت مگه فقط مرده هارو رحمت میکنه گفتم راست میگی ولی اینجا نیست کرمانه گفتش پس هر وقت اومد سوغاتی هم اورد برای ما هم بیار😳 گفتم چشم دستهای منو تو دستش حسابی گرم کرد 😊
امروز یک مهمان جدید داشتیم ی دختری به نام مهتاب هرکار کردیم حرف نزد ی خانم جوون اومد بهش سر زد معلوم بود که دوستش داره نفهمیدم باهاش چه نسبتی داشت خوش اخلاق بودبعید میدونم بتونیم مهتاب رو تو راه بیاریم ولی تلاش خودمون رو میکنیم فروغ خانم دوباره افسرده شده بود خانم روحی هم نبودند باهاش صحبت کنند همین جور مامان اشرف که همیشه خانم روحی باهاش ترکی صحبت میکردند خانم یگانه وقتی فهمیدند مامان اشرف آدری زبان هستند کلی باهاش گپ زدند چون کانال عوض شده بود نفهمیدم چی گفتن 😁
خانم خادم زاده و مریم رفتن سراغ خانم احمدی که دبیر ادبیات بوده و الان مهمان اسایشگاه هست و هروقت بهش میگیم معلومه که قبلا خیلی خوب بودی و از اسمتون پیداست که با کلاس بودی میگه چه فایده الان که اینجام😔 همیشه با خودم فکر میکنم اونهایی که اینجا هستند و الزایمر دارند زجری نمیکشند ولی اونهایی که متوجه همه چیز هستند خیلی براشون بودن توی این محیط ها عذاب اوره😟
توی همین فاصله اقای جواهری مدیر اونحا اومدن بالا سر بزنند به ثریا گفتند شنیدم به داداشت حرف بد زدی ثریا هم خیلی جالبه که با کمال احترام چند تا حرف بد نثار داداشش کرد 🙈البته من چون فاصله داشتم نتوانستم کامل موضوع رو بفهمم😁
احترام خانم حال خوشی نداشت گفت نمیتونه راه بره از وقتی پسرش قهر کرده و دیگه بهش سر نمیزنه حالش بدتر شده با نرگس رفتیم با خانم جواهری صحبت کردیم ببینیم اگر بشه با پسرشون حرف بزنیم بیاد مادرش رو ببینه و این زن چشم براه نباشه گفت ما باهاش حرف زدیم نمیاد میگه وقتی میاد مادرش بهش بدوبیراه میگه اونم دیگه نمیاد اونجا فهمیدیم احترام خانم کانسر داره 😔😔😔
مامان نایبه حمومش رو کرد ابروهاش رو هم مرتب کردند نشست تو تختش خیلی با وقار و با کلاس و اصرار داشت که با من و نرگس عکس بگیره بفرسته کانادا خیلی عشق میکنه باهاش عکس میگیرن خیلی دوست داشتنی هست ❤🥰
ساناز طفلک هنوز توی اطاق ایزوله هست خیلی اصرار کردیم بریم ببینیمش اجازه بهمون ندا دند با مشاورشون حرف زدیم گفت میگن جا ندارن بیارنش بیرون احساس میکنم در تبعید بسر میبره☹ خیلی دلمون براش تنگ َشده خدا کنه مشکلی براش پیش نیاد 🙏❤
مثل همیشه وقت نهارشون بود و موقع خداحافظی دوباره مامان نایبه خواست زودتر بهشون سر بزنیم
این هفته جای خیلی از عزیزانمون خالی بود ژاله عزیزم خانم روحی جان خانم پویش عزیز شیرین جان و فرزانه جان نبودند امیدوارم همشون خوب باشند و هفته های دیگه در کنار ما باشند
خانم خادم زاده عزیز و خانم یگانه نازنین همچنین دوطت مریم خانم قزل قلعه این هفته لطف کردند و همراه ما بودند 🙏🙏

دوشنبه۸ مهرماه یکهزاروسیصدونودوهشت اسایشگاه سالمندان پناه
چند روزی بود فکر میکردم با توجه به اینکه روز جهانی سالمند هست براشون چی ببریم که خوب باشه🤔 شیرینی که قند دارند و دیگه عادی هم شده لباس هم شاید یکی دونفرشون رو خوشحال می کنه دستبند هم که دیدم میزارند تو کشوهاشون بالاخره به این نتیجه رسیدم نون و پنیر و گردو گزینه خوبی هست حالا ی تنوعی هم بهش بدیم ی خورده شکلش فرق داشته باشه🥪🥪🥪 بخصوص که گردو برای همشون خوبه خلاصه برای اینکه دوستانی هم که نیستن تو این کار شریک باشند تصمیم گرفتم با باقی مانده پول اعضا خرید کنم و ایندفعه دیگه بچه هایی که با ما میان چیزی نگیرند صبح زود نون تستهارو درست کردم و راهی اسایشگاه شدم 🚶‍♀وقتی رسیدم دیدم چه خبره بچه های جهاد هم اومدن و همه منتظرهستند که به عیادت مامانها بریم👩‍👩‍👧‍👧

نان وپنیر

چون ایندفعه تعدادمون زیاد شده بود اولش همه جا خوردند فکر کردند لشکر مغول حمله کرده😳😳 خانم اسمانی ی چند ثانیه ای میخکوب شد ولی خوب زود به حالت عادی برگشت🤭 رفتیم طبق معمول بالا پیش مامانها و شروع به خوش و بش و احوالپرسی از عزیزان
دم در محترم خانم نشسته بود نمیدونم چرا هربار که میبینمش لاغرتر شده نرگس بهش گفته جای دخترش هست برای همین اول دنبال اون میگرده نایبه خانم مثل همیشه روی تختش نشسته بود با وقار همیشگی و دوتا تخت دوطرفش دوتا خانم پیر هستند به من گفت من نمیدونم برای چی من جوون!!!!🤭🤭🤭 رو گذاشتند بین این دوتا پیر زن اومدیم بش دست بدیم گفت نه نزدیک نشید من امروز دست نمیدم ی کم گلوم درد میکنه برای همین با هیچکس دست نمیدم بعد از من پرسید اون خانمه که چشمهای روشن داشت نیومده (منطورش خانم فروتن بود)گفتم نه مسافرت هستند دوباره پرسیدم همون که چشماش سبز بود ☺تنها اشکال این مامان گوشهاش هست که خیلی سنگینه متوجه نشد چی میگم چون به چشم اشاره کرده بودم پرسید :شما چرا عینک میزنی گفتم اگر نزنم خوب نمیبینم☹ گفت:من که رفته بودم خارج پسرم برد عمل کردم حتما توی ایران هم هست برو عمل کن
حالا قراره دفعه اینده بدون عینک برم😉😉😉😉

۲۳ شهریورماه یکهزاروسیصدونودوهشت اسایشگاه سالمندان پناه
امروز صبح باژاله (خانم فروتن )قرار گذاشتیم میدون سلماس همدیگررو ببینیم وبا هم پیاده بریم اسایشگاه ورزشی هم کرده باشیم وقتی ژاله رو دیدم بنا به پیشنهاد ژاله رفتیم ی جعبه شیرینی خوشمزه از شهرزاد خریدیم وراه افتادیم رسیدیم سر فتحی شقاقی دیدیم اتوبوس داره میاد از اونجایی که خدا برای ادم تنبل میرسونه من خیلی خوشحال شدم دویدیم و سوار اتوبوس شدیم وقتی رسیدیم شیرین جلوی در مشعول قدم زدن بود صبح قبل رفتن رفعت بهم زنگ زد گفت مامان پیشش هست و نمیتونه بیاد بنابراین به محض رسیدن فرزانه رفتیم داخل طبق معمول بچه ها بازی هارو برداشتن و رفتیم بالا پیش مامانهای دوست داشتنی
مامان اشرف همون دم در روی صندلی نشسته بود با این تفاوت که امروز با یک بند به صندلی بسته شده بود وقتی علت رو جویا شدیم گفتن میاد به طرف جلو و میخوره زمین عصمت نشسته بود روی مبل زهرا خانم امروز نخوابیده بود نشسته بود ولی بی حال بود خانم احمدی دوباره از درد اسخوان زیر سینه شکایت داشت ازش پرسیدم بهتر شدی گفت نه چشمم هم مشکل پیدا کرده مامان احترام دراز کشیده بود اون هم قفسه سینه اش درد میکرد میگفت محکم فیزیوتراپی کردن خلاصه رفتیم اطاق بزرگه ساناز خوشبختانه بیدار بود بهش قول لاک و ائینه داده بودم ائینه رو بهش دادم از لاکه خیلی خوشش اومد زدم به انگشتاش خیلی به دستش میومد بعد احوالپرسی رفتیم سروقت سرگرم کردنشون بچه ها هر کدوم با یکی دوتاشون مشغول بودن که مریم (خانم روستایی)اومد و نشست پای درد دل احترام خانم و خانم احمدی
داشتم برای ساناز کتاب میخوندم که دیدم رفعت(خانم پویش)طاقت نیاورده بود مامانش رو گذاشته بود پیس دخترش و اومده بود اسایشگاه🏃‍♀🏃‍♀ میگفت دلم برای این مامانا تنگ شده بود☺☺ قاسم هم که دفعه قبل دنبال رفعت میگشت خوشحال شد😁
بالاخره بعد کلی کلنجار رفتن تونستیم اسم اون مامان عصبانی رو بفهمیم مامان فرنگیس 🤭🤭 باعصبانیت میگفت برای چی اسمم رو میخواهین گفتم آخه بگم مامان چی چه جوری صدات کنم خندش گرفت و اسمش رو گفت داره یواش یواش تو راه میاد 😉
شیرین داشت با ی تعدادی ورزش انجام میداد فرزانه با ارومی و مهربونی باهاشون با فوم کار میکرد ژاله رفته بود پهلوی ساناز باهاش کار میکرد😊😊😊دیدم مامان اشرف دومی (اخه دوتا مامان اشرف داریم)داره صدام میزنه و اصرار داره بیارمش تو سالن که با ما باشه رفتم پیشش گفتم هم زبونتون امروز نیست ولی دفعه دیگه میاد پیشت(خانم روحی هفته گذشته کلی باهاش ترکی صحبت کردن) و اوردنش بیرون خدارو شکر ماهارو قبول دارن🙏🙏
امروز اسم اون مامان با شخصیت و دوست داشتنی رو یاد گرفتیم مامان نایبه ی خورده سخت یادمون میموند🙈 بهش گفتیم خیلی اسمتون قشنگه🍀 خودش گفت کمیاب هم هست پرسیدیم معنی اسمتون چیه؟ چون گوشهاش خیلی سنگین هست نفهمید چی میپرسیم توصیح داد که پرستار مامان بزرگش توی بیمارستان اسمش نایبه بوده برای همین اسم اون رو روش گذاشتن خیلی ازش خوشم میاد نمیدونم چه جوری توصیفش کنم باکلاس و مهربون🥰 و خانم هست حالتش خاصه وقتی برای توپ بازی که میکرد تشویقش کردیم گفت موقع دبیرستان والیبال بازی میکرده🙆
وقتی اونجا هستی ساعت خیلی تند میگدره و زمان برگشتن میشه وقتی باهاشون خداحافظی میکنیم حالتشون غمگینه بهشون قول میدیم دوباره برمیگردیم
برای دفعه بعد قول جوراب ابی به اکرم دادم دختر خیلی خوبی هست😇😇😇 بهمون کمکم میکنه خدا حفظش کنه
این هفته خانم روحی عزیز و سودابه جان جاشون خالی بود🙏🙏🙏🙏🙏

۹ شهریور یکهزاروسیصدونودوهشت
از سری داستانهای ما و مامانهای اسایشگاه سالمندان پناه
صبح ساعت نه ونیم از خونه زدم بیرون وقتی رسیدم آسایشگاه دیدم خانم روحی زودتر از من اونجا وایسادن و منتظر من هستند کم کم نرگس و شیرین و فرزانه هم امدند باهم وارد اسایشگاه شدیم وطبق معمول رفتیم طبقه بالا ( اونجا دیگه صاحب خونه شدیم😇)
همیشه وقتی که وارد میشم از اولین نفر شروع به احوالپرسی میکنیم تقریبا همه رو به اسم صدامیزنیم
خوبی مامان اشرف
به به مامان بهار
مامان ظریفه چه خوشگل شدی
اینبا دیدم خانم روحی با مامان اشرف شروع کردند به زبان اصلی (کانال اذری)صحبت کردن و مامان اشرف خوشحال شد که ی همزبون پیدا کرده درد دلهاش شروع شد😉خانم روحی هم که شنونده خوبی هستند وایسادن پای صحبت مامان اشرف و به زبان خودش باهاش حرف میزدند😇 نرگس رفت پیش مامانی که اونو دخترم صدا میزنه واز رو…
بازی هارو اوردیم که شروع کنیم 🏃‍♀ولی انگار بعصیهاشون حال و حوصله نداشتن دیدم فرزانه پایین صندلی یکی از مامانا که شمالیه و خیلی هم مهربان هست نشسته و دستش رو گذاشته روی پای این عزیز نگو این مامان مهربون دیروز زمین خورده بوده و پا و گردنش درد گرفته بود حالا فرزانه داشت انرژی درمانی میکرد❤❤ ی سر هم به اطاق بزرگه زدم دیدم چند تایی هنوز خوابن یکی دوتاهم نشستن از جمله خانمی که خیلی باوقار و متشخص هستند ومن خیلی دوستشون دارم احوالپرسیمون رو کردیم😍 به اتفاق خانم روحی رفتیم ساناز رو ببینیم ما همیشه اولی که ساناز رو میبینیم میپرسیم سلام ساناز خوبی؟ بهتری؟ افرین دختر خوب ودر نهایت میگیم چه خوشگل شدی واز اینجور احوالپرسی ها خانم روحی یک سری کلمات رو در وصف ساناز بهش گفتند متاسفانه جملات رو یادم نیست براتون بگم همینقدر اینو بگم که ساناز معلوم بود خیلی حال کرده خنده…
محیط آسایشگاه خیلی گرفته بود عصمت نشسته بود کنار مامان بهار تکان هم نمیخورد مامان بهارهم چشاش رو بسته بود و نشسته خوابش برده بود🤓 توپ رو اوردیم ومجبورش کردم با مامان بهار و من توپ بازی کنه بعد یادم افتاد همیشه ی اهنگی بود که میتونست عصمت قری بده ولی به مناسبت ماه محرم فکر کنم اهنگ قطع بود و همه تو خودشون بودند☹☹
شیرین دوست خوبم دبیر سالمندان سرای جمالزاده هست والحق که خوب میدونه چه جوری با سالمندان بازی وورزش کنه چند وقته یک مادری رو اوردند که کمی عصبانی و بد اخلاق هست و همیشه داره با دعوا با دیگران حرف میزنه😠 خیلی جالب بود که شیرین تونست باهاش ارتباط بگیره و این مادر همراه بقیه ورزش هم کرد🙂
این وسط اقا قاسم هم اومد و از من خواست باهاش توپ بازی کنم ی خورده که بازی کردم🕺🏻دیدم عصمت خیلی تو خودش رفته و دپرس شده گفتم بیاد و با قاسم بازی توپ بازی کنه که دیدم الان اسلام به خطر میفته🙈 دوتایی از دپرسی که در اومدن هیچ ی خورده هم زیادی شاد شدن😂😂😂 گفتم تا کار به جاهای باریک نکشیده به عصمت گفتم دیگه بسه بیا با من و مامان بهار سه تایی بازی کنیم 😉😉
اکرم هم تازگیها میره تو اشپزخونه کمک میکنه 😊و از ما یاد گرفته با بعضی از سالمندان توپ بازی میکنه خیلی دختر خوبی هست اخر وقت هم ی کم پازل درست میکنه میگه ایندفعه نتونستم ولی دفعه دیگه حتما بهتر درست میکنم🌸🌸
فرزانه حلوا اورده بود قرار شد اخر سر لای نون بزاره و یکی ی دونه بهشون بده🥖 وقتی شروع کرد من نفهمیدم خانم دماوندی از کجا متوجه شد (چون ما توی سالن کوچکه بودیم)چند بار منو صدا زد گفت برو از خانم اسمانی بپرس ببین برای این(همون خانمه که عصبانی هست دایم سرفه های بدجور میزنه) خوبه بعد بهش بدین دیدم بابا این حواسش از من جمع تره 😁 به یکی دیگه هم داشتیم میدادیم داد زد به این ندین دیابت داره براش خوب نیست 😂😂😂
وقت برگشتنمون بود و بازهم بعضی هاشون ناراحت از اینکه داریم میریم 😔 و بازهم بهشون قول دادیم دوباره برمیگردیم انشاالا😊😊😊😊
توی داستان امروزمون جای دوستای عزیزم خالی بود😒 خانم سهرابی عزیز که با حریر مشغول هستند🐣 و خانم رئیسی نازنین مسافرت بودند و خانم روستایی عزیز هم نمایشگاه نقاشی داشتند امیدوارم هر کجا که هستند سلامت باشند 🙏🙏🙏

نتهای داستان رو یادم رفت بگم بالا دیدم مامان کبری نیست یک خانم شمالی با لحجه بسیار شیرین و مهربون که تبعید شده بود پایین موقع رفتن با بچه ها رفتیم پیشش خیلیرخوشحال شد با اون لحجه زیباش گفت ی زن چادری بلند تو تخت کناری هست خوابیده گوشهاشم گرفته به من گفته حرف نزنی با من خیلی هم بد اخلاقه😠 کلی باهاش حرف زدیم از عروسش که تازگی فوت شده بود😔 گفت و دعوتمون کرد وقتی رفت خونش بریم دسته جمعی دیدنش خیلی دوستش دارم 🥰

داستانی که خانم موسوی برای ساناز تعریف کردند وساناز نوشت

گزارش اسایشگاه سالمندان پیام
شنبه ۲۶ مرداد هزاروسیصدونودوهشت

امروز طبق روال هفته های گذشته به همراه یاران عزیزم خانم رییسی خانم روستایی خانم پهلوان و خانم پویش به اسایشگاه رفتیم عزیزان سالمند به حضور دوستان عادت کرده اند و بچه ها (اعضا گروه) را یکی از اعضا خانواده خودشان میدانند و درددلهایشان را برای به انها باز گو میکنند موقع خداحافظی یکی از این عزیزان گریه شد وقتی پرسیدیم چرا گریه میکنی گفت :شما که هستید دور ما شلوغه وقتی میروید تنها میشیم
سالمندان جدیدی به جمع انها اضافه شده بودند طبق روال همیشه توپ بازی و بازی فکری کردیم ودر انتها کمی اهنگ و شادی بود
ساناز به طبقه ای که قبلا بود انتقال داده شده بود به دستش لاک زدیم و چند خطی هم نوشت به امید خدا جلسه اینده خانم روحی عزیز کاملا خوب شده باشند کتاب داستان تهیه میکنیم وخانم روحی با صدای دلنشینشون برای سالمندان و ساناز کتاب میخوانند نکته ای که انجا تاکید شد اگر ساناز به رفتار خودش ادامه دهد به ما اجازه رفتن و صحبت کردن با او را نمیدهند با ساناز حرف زدیم قول داد دختر خوبی باشه تا ما هم بتوانیم ببینیمش
جای خانم روحی عزیز و خانم سهرابی نازنین خالی بود

گزارش عیادت از سالمندان پناه
شنبه ۱۲ مرداد یکهزارو سیصدونودوهشت
امروز به اتفاق مهر بانوان عزیز خانمها روستایی ،پهلوان،تخمه چی؛خاطره ،عبدل العظیمی، فلاحی،حقیقی وپویش
به آسایشگاه رفتیم ودوستان با سالمندان عزیز بازی فکری و حرکات موزون دست همراه با ورزش انجام دادند(دوست عزیزمان خانم تخمه چی از جمال زاده هستند و خیلی خوب و عالی با سالمندان ورزش همراه با آهنگ کار میکردند) دو نفر از مهر بانوان شیرینی تهیه کرده بودند واز سالمندان پذیرایی کردند خانم بسیار محترم و بامحبتی که جدیدا به آسایشگاه آورده شده بودند بعد از خوردن شیرینی با جمله محبت آمیزی فرمودند خیلی گرسنه بودم چه شیرینی به موقعی بود این عزیز خیلی موقر وآرام هستند و احساسی که نسبت به ایشان دارم را نمیتوانم با کلمات بیان کنم هم تاسف هست و هم احترام دو احساس توام باهم تاسف برای اینکه جای این عزیز اینجا نیست و احترام برای وقار و آرامشی که دارد برایش آرزوی سلامتی داریم
در خصوص ساناز
به طبقه بالا انتقال داده شده بود طبق معمول در دفتر جملاتی نوشت به نطرم خیلی حرکت دستهای ساناز بهتر شده بود باهاش صحبت کردم قرار شد برای دفعه آینده کتاب هایدی را ببرم و قسمتی که باعث راه رفتن دوستش شد را بخوانم امیدوارم به لطف خداوند برای این دختر معجزه ای شود

تصاویر از بازدیدهای گروه

جلسه اول: در تاریخ ۱6/۱۲/97 با همراهی اعضای موسسه حامیان رشد و بالندگی و گروه نوجوانان)به سرپرستی آقای داوودی( و با تهیه شیرینی و میوه و دوخت کیسه های کوچک از ساعت ۱۰ تا ۱۲ به آسایشگاه پناه رفته و ساعاتی شاد را برای سالمندان فراهم کردند. در ساعت ۱۰ تا ۱۱ ابتدا اعضای موسسه با اجرای برنامه های شاد و مفرح مانند سرود و بازی و … به شاد کردن سالمندان پرداختند. سپس از ساعت ۱۱ تا ۱۲ نوجوانان موسسه با اجرای موسیقی زنده و تعامل با سالمندان اوقات خوشی را برای آنان به ارمغان آوردند. در ضمن در این جلسه هرکدام از اعضا تعدادی شال و روسری به سالمندان اهدا کردند.

سال ۹۵ یک روز شاد همسایگان در کنار سالمندان ، سرای احسان کهریزک که هدایایی برای سالمندان تدارک دیدیم و همچنین پیرایش بخش بانوان و آقایان را انجام دادیم.
به اتفاق سالمندان نهار صرف کردیم و مراسم شادی برگزار گردید.